گالیله : هیچ چیزی را نمی توان به کسی یاد داد، ولی می توان به او کمک کرد تا پاسخ ها را از درون خود بیابد....

ماریو لاگومن:  با زمان قرار زندگی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرتبا مرا دنبال کند و نه من از او فرار کنم، سرانجام که به هم خواهیم رسید....

ویکتور هوگو : هرگز در میان موجودات مخلوقی که برای کبوتر شدن آفریده شده کرکس نمیشود. این خصلت در میان هیچ یک از مخلوقات نیست جز آدمیان....

مارک تواین : وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود....

فیثاغورث : برای تربیت اراده بهترین زمان ایام جوانی است....

گاندی : هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره‌کرده دست کسی را به گرمی بفشارید....

یوهان گوته : اگر می‌دانستند تا کنون چند بار حرفهای دیگران را بد فهمیده‌اند، هیچکس در میان جمع این همه پر حرفی نمی‌کرد....

ویلیام شکسپیر : شکوه دنیوی همچون دایره‌ای است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی آن افزوده می‌شود و سپس در نهایت بزرگی هیچ می‌‌شود....

مارک تواین : عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند....

یوهان گوته : اگر آدم خوبی با تو بدی کرد،چنان وانمود کن که نفهمیده‌ای. او توجه خواهد کرد و مدت زیادی مدیون تو خواهد بود....

ارنست : در جهان تنها دو گروه از مردم هستند که هرگز تغییر نمی‌یابند؛ برترین خردمندان و پست‌ترین بی‌خردان....

گالیله : هرگز مردی ولو بسیار نادان را ندیدم که از وی چیزی نتوانسته‌ام بیاموزم....

وینستون چرچیل : بزرگترین درس زندگی اینست‌که گاهی احمق‌ها هم درست می‌گویند....

کنفسیوس : نه از خودت تعریف کن و نه بدگویی. اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی‌کنند و اگر بدگویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت....

امرسون : وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد....

دکارت : در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند....

تولستوی : بدترین و خطرناکترین کلمات اینست: «همه این جورند»....

امانوئل کانت : چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی: «مثل من باش»....

کانت میگوید :بزرگ ترین جستجوی بشر راهی برای انسان شدن است و بس...

ناپلئون : آن کس که از اول می داند کجا می رود خیلی دور نخواهد رفت....


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: انسان-کلاغ-زمان-دنیاعدالت


تاريخ : چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

 

عکس ها خود گویای همه چیز هست ببینید...

 

 

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir

پدر مادر های بد و بی مسئولیت (طنز) www.taknaz.ir


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

Persianv.com At site

شبکه‌ی تلویزیونی بی.ان.ان هلند، در یک برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی که با حضور دو آدمخوار‌ برگزار شد، خوردن گوشت سرخ‌شده‌ی هر یک از آنها توسط دیگری را به روی آنتن برد.

به گزارش سیتنا از آسوشیتدپرس‌، در این برنامه هر یک از این آدمخوارها قسمتی از گوشت طرف مقابل را برید و پس از سرخ شدن، آن را خورد.

Persianv.com At site

Persianv.com At site

Persianv.com At site

Persianv.com At site

Persianv.com At site

Persianv.com At site

سخنگوی این شبکه‌ی هلندی گفت که انگیزه او از نشان دادن چنین برنامه‌ای این بوده که بداند گوشت آدم چه مزه‌ای دارد. در این برنامه دو آدمخوار پس از جدا کردن گوشت یکدیگر،‌ منتظر ‌ماندند تا سرآشپز تکه‌های کوچک گوشت را در ماهی‌تابه‌ای سرخ کند.

Persianv.com At site

Persianv.com At site

برنامه‌ی آدمخواری این شبکه کاملا واقعی بود و در برابر چشمان بینندگان حاضر در استودیو ضبط شده بود.

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: آدم خوار- انسانیت


تاريخ : دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

11 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

 

02 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

31 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

04 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

05 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

06 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

07 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

09 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

10 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

111 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

121 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

131 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

 

 

14 480x286 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

 

15 480x383 پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان

حالا تصور کنید این سیر تکامل تا سده بعد به چه مرتبه ای خواهد رسید.! 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مد لباس-حجاب


تاريخ : دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ | ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

(( لئوناردو داوینچی )) موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد . او

می بایست نیکی را به شکل ((عیسی )) و بدی را به شکل ((یهودا)) یکی از یاران

عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند تصویر می کرد. کار را نیمه تمام

رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل

مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت . جوان را به کار گاهش دعوت کرد و از

چهره اش اتودها و طرح های برداشت.

سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل

مناسبی پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی

دیواری را زودتر تمام کند .نقاش پس از روزها جست و جو ، جوان شکسته و ژنده پوش و

مستی را در جوی آبی یافت.

از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او

نداشت. گدا را که درست نمی فهمیدچه خبر است به کلیسا آوردند. دستیاران سر پا

نگهش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خود پرستی که به

خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداری کرد .

وقتی کار تمام شد گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود چشمهایش را باز کرد و

نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت :

(( من تابلو را  قبلا دیده ام ))

داوینچی شگفت زده پرسید: کجا؟

- سه سال قبل ، پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم ، موقعی که در یک گروه

همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پر از رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا

مدل نقاشی چهره عیسی بشوم.

 

            تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

سهمگین ترین جنگ وستیز در عرصه زندگی روزمره در

واقع در میدان به ظاهر آرام درونی ما صورت می گیرد.

 " استفان کاوی"


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

هرگز احساس ضعف و ناتوانی نکرده ام جز در مقابل کسی که از من پرسیده است تو

کیستی ؟                                     «جبران خلیل جبران»

«شوپنهاور» فیلسوف آلمانی در حالی که برای سؤالات آزار دهنده اش به دنبال پاسخی

می گشت ، در خیابان پرسه می زد . وقتی از کنار باغی گذشت تصمیم گرفت بنشیند و

گلها را تماشا کند . یکی از اهالی آنجا رفتار عجیب فیلسوف را دید وپلیس را خبر کرد

 چند دقیقه بعد ، افسری به شوپنهاور نزدیک شد و بی ادبانه پرسید :«کی هستی ؟»

«شوپنهاور» سراپای پلیس را برانداز کرد و گفت : «اگر بتوانید به من کمک کنید که جواب

این سؤال را پیدا کنم تا ابد سپاسگذار شما خواهم بود .»

تصور می کنم اگر ما با خودمان رو راست باشیم جذابترین پرسش دنیا این است :«من

کیستم؟» منظور از «من» چیست؟ اصل وجود را نمیتوان معاینه کرد.همانطور که بدون

استفاده از آینه نمی توان چشمهای خود را دید ، دندانهای خود را نمی توان گاز گرفت و

نوک انگشت کوچک دست چپ را با نوک انگشت دست چپ نمی توان لمس کرد  به

همین دلیل پرسش درمورد اینکه «که هستم» همیشه با رمز و رازی ژرف همراه است .

                                «آلن واتس»  

و اما شما چطور! تا به حال از خود پرسیده اید:

زکجا آمده ام؟  آمدنم بهر چه بود؟.....

یا تا کنون پاسخی برای سوال (تو کیستی ؟ ) یافته اید!

 

                تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
زکجــــا آمده ام، آمدنم بهـــر چــه بود؟
به کجــا می روم؟ آخر ننمائی وطنم
مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم
جان که از عالم علویست، یقین می دانم
رخت خود باز بر آنم که همانجــا فکنم
مـرغ بـاغ ملـــکوتم، نیم از عـالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنــــم
خرم آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
بــه هوای سر کویش، پرو بـالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کـدامست سخن می نهد اندر دهنم؟
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگوئی، که منش پیرهنم؟
تا به تحقیق مــرا منــزل و ره ننمائــی
یک دم آرام نگیــرم، نفسی دم نــزنم
می وصلم بچشـــان، تا در زندان ابـــد
از سر عربدهُ مستانه به هم در شکنم
من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آنکه آورد مـــرا، بــاز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم
شمس تبریز، اگر روی به من بنمائی
والله این قالب مردار، به هم درشکنم

“منسوب به مولانا “


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()
کجایی سعدی؟
گذشــــــــت آن زمانها...
حالا دیگر، بنی آدم ابــــزار یکدیگرند....!

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.