چند بار او را دیده بودم اما این بار گویی چشمانش حرفهاداشت نمی دانم بگویم چشمهایی معصوم یا معصومیت از دست رفته ؛ غم سنگینی در چشم هایش موج میزد چه بود نمی دانم اما هر چه بود درد بود ، درد خودش ، درد ما ، درد دختران ما و درد جامعه.

شاید مضحک باشد اما ابتدا به نظر میرسید به خاطر نوع پوشش باشد، به قول معرف همرنگ جماعت شده بود اما گویا کار از این حرفها گذشته بود خودش شروع به تعریف کرد ،از افتخاراتش از خصوصیات بارزی که داشت و از علایق و سرگرمی هایش ....

در آن لحظه مانده بودم چه بگویم؟ افسوس بخورم ،به حال چه کسی؟ به حال همه دخترها یا فقط خودش؟

حرفم نمی آمد. اجازه دادم تا حرف هایش کامل شود . او به خود میبالید و با شوق فراوان سخن میگفت ، از تعداد دوست پسر هایش، از کادوهای رد و بدل شده ، از مدت اقامتش با فلانی در کیش و پدیده شاندیز و از ترکیه رفتنش با فلانی دیگر ، و......

و خانواده اش از همه این قضایا بی اطلاع. اما هنوز از پدر و مادرش اندک هراسی داشت ولی چه فایده؟

بعد از اتمام حرفهایش بسیار ناراحت شدم ، آن لحظه بود که حرفهای نهفته در چشمهایش را فهمیدم. او درد مریضی و بی پولی و مشکلات زندگی نداشت . درد او درد بی هویتی و گم کردن نام ونشانش بود ، درد خود فرختگی ،درد تکراری بودن ، درد با همه و برای هیچکس نبودن ، درد بی بها بودن ، درد سست بنیان بودن ، درد بی دینی، درد نچشیدن محبت واقعی ، درد گم کردن راهی که داریم میرویم و چه بسیار بودند دردهای او .

 

 

 

او هنوز نمی داند چرا آرامش ندارد، چرا چشمانش بی تاب است و با این همه افتخارات و رنگهایی که به خود زده تا شاید خریداری داشته باشد هنوز معصوم می نمایاند؛ اما خود نمی داند که دگر همه چیز را به تاراج برده اند این دیو صفتان .

راستش دلم برایش سوخت و هنوز نگرانش هستم . دوست داشتم حرفی بزنم شاید اثری داشته باشد اما حیف که فرصت نبود.

مطمئنم اصلا به خودش فکر نکرده است ، به اینکه چقدر با ارزش است ، به اینکه نباید عروسکی باشد در دست عروسک گردان های داستان های حزن انگیز ، به اینکه صدای دلنشین گرگ هایی که در گوشش نغمه سرایی می کنند ، همگی فریب است، از دست دادن خود خویشتن است و کاش همه اینها و خیلی چیزهای دیگر را می توانست درک کند.

کاش می توانستم همه این حرفها را به او بگویم. بدون آنکه فکر کند قصد و غرضی دارم.

کاش می دانست که واقعا دوستش دارم هم او را و هم همه دخترانی که به این  درد مبتلا شده اند .

کاش قبل از اینکه به جایی برسند که نه راه برگشت داشته باشند و نه پیش رفتن، همین الان برگردند.

کاش متوجه می شدند که همه این لذات زود گذر است و در آخر پشیمانی به بار می آورد .

و کاش بها و ارزش واقعی خود را می یافتند .

کاش می دانستد آرامش واقعی را در کجا می توان جستجو کرد؟

و چقدر زیادند این کاش ها ......................  


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

نامه ای از طرف خدا 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که

با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق

خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم

که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی

 بپوشی،وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی

فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:

"سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی

و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی

بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به

من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن

کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان

می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل

از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت

می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام

دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی،

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان

می دهند و و هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که

درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری،

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،

شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای

خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب

رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد،

آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های

روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم

 چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو

آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم

می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر

دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن،

یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی

سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم

سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا

کمی هم به من وقت بدهی!

آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی

ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز

دست نخواهم کشید...

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

 

دوست و دوستدارت: خدا 

  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خدا-انسان


تاريخ : دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

ملتی که برای اقامه عدل اسلامی و اجرای احکام قرآن مجید  و کوتاه کردن دست جنایتکاران ابر قدرت و زیستن با استقلال و آزادی قیام نموده است، خود را برای شهادت و شهید دادن آماده نموده است و به خود باکی راه نمی دهد که دست جنایت ابر قدرت ها از آستین مشتی جنایتکار حرفه ای بیرون آید و  بهترین فرزندان راستین او را به شهادت رساند.

مگر شهادت ارثی نیست که از موالیان ما که حیات را عقیده و جهاد می دانستند و در راه مکتب پر افتخار اسلام با خون خود وجوانان عزیز خود از آن پاسداری می کردند ، به ملت شهید پرور ما رسیده است؟

مگر عزت و شرف و ارزشهای انسانی، گوهر های گران بهایی نیستند که اسلاف صلاح این مکتب ، عمر خود ویاوران خود را در راه حراست و نگهبانی از آن وقف نموده اند؟

مگر ما پیروان پاکان سر باخته در راه هدف نیستیم که از شهادت عزیزان خود به دل  تردیدی راه دهیم؟

مگر دشمن قدرت آن داردکه با جنایت خود مکارم و ارزش انسانی شهیدان عزیز ما را  از آنان سلب کند؟

مگر دشمن های فضیلت می توانند جز این خرقه خاکی را از دوستان خدا و عاشقان حقیقت بگیرند؟ بگذار این ددمنشان که جز به «من» و  « ما» های خود نمی اندیشندو «یأکلون کما تأکل الانعام» عاشقان راه حق را از بند طبیعت رهانده و به فضای آزاد جوار معشوق برسانند.

قسمتی از پیام امام خمینی (ره)به مناسبت شهادت شهید بهشتی و یارانش 

 

 

این روز را گرامی میداریم


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: بهشتی-عشق-


تاريخ : جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.