4 ماجرای جالب از غسالخانه بهشت زهرا
 

 

دهان پر از "کرم" پیرزن، مرده ای که بوی گلاب می داد، مرده توی خواب روی سنگ غسالخانه و وقتی که شهدا دخترم را شفا دادند .چهار خاطره باورنکردنی از غسالهای بهشت زهرای (س) تهران است.


جام کشکول؛ مهر نوشت: بهشت زهرا (س) نام بزرگ‌ترین گورستان در استان تهران است. فعالیت این گورستان رسماً در سال ۱۳۴۹ خورشیدی آغاز شد و نخستین درگذشته به نام محمدتقی خیال در تاریخ 3 مرداد ماه 49 در قطعه ۱ ردیف ۱، شماره ۱ به خاک سپرده شد.
گورستان بزرگ پایتخت که 40 سال از عمرش می گذرد روزانه 130 میت را در خود جای می دهد. در این میان قبرکن ها، غسال ها، مداح ها، نیروهای خدماتی و حتی نگهبانان سرباز هم با هر یک فراخور مسئولیت خود با اموات سرو کار دارند ولی غسالها بیشتر از همه سرو کارشان با میت ها است و شاید نشستن پای خاطرات آنها خالی از لطف نباشد. البته باید بالای این گزارش و خاطرات نوشت +15 !

 

دهان پر از "کرم" پیرزن
یکی از غسال ها به نام موسوی می گوید: مدت های زیادی در بخش غسالخانه مسئول تحویل جنازه بودم. اینجا بعضی ها مسئول کشیک شب هستند تا جنازه هایی را که شب توی منزل فوت می کنند و جوازشون توسط دکتر صادر شده و شبانه به بهشت زهرا (س) حمل میشود را تحویل بگیرند.

یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که تحویل گرفتیم، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بود، خیلی چندش‌آور بود، از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر بود و آدم با تجربه و دنیا دیده ای به نظر می رسید، تعریف کردم و اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار گفت: این خانم مرحومه از بستگان ماست و یک ایراد بزرگ داشت که آدم بسیار بد دهنی بود و دائم به این و آن حرف رکیک و ناسزا می گفت و هیچ کس از زخم زبان اون در امان نبود و حتما دلیلش همین می تواند باشد. از تعجب هاج و واج مانده بودم. آرام از پیرمرد عذرخواهی کردم و به داخل برگشتم.

 

مرده ای که بوی گلاب می داد

یک بار پیرمردی را آوردند که اصلا به مرده شبیه نبود، چهره روشن و بسیار تمیز و معطری داشت. وقتی پتو را کنار زدم بوی گلاب می داد.

آنقدر تمیز و معطر بود که من از مسئول غسالخانه تقاضا کردم خودم شخصا این پیرمرد را بشورم و غسل بدهم، همه بوی گلاب را موقع شستشو و وقتی که آب روی تن این پیرمرد می ریختم حس می کردند. وقتی که کار غسل و کفن تمام شد بی اختیار در نماز و تشییع این پیرمرد شرکت کردم، بیرون برای تشییع و خاکسپاری اش صحرای محشری به پا بود. از بین ناله های فرزندانش شنیدم که گویا این پیرمرد هر روزش را با قرائت زیارت عاشورا شروع می کرد. از بستگانش دقیق‌تر پرسیدم، گویی این پیرمرد به این موضوع شهره بود، آدمی که هر روزش با زیارت عاشورا شروع می شد... 

مرده توی خواب روی سنگ غسالخانه

مریم آثاری نسب در بیان خاطراتش می گوید: ساعت کاری تموم شد، مثل همیشه آماده رفتن به منزل شدیم و باز مثل روزهای دیگر توی راه بازگشت به جسدهایی که در آن روز دیده بودم فکر می کردم. اون شب چون خیلی خسته بودم زود به خواب رفتم و خواب عجیبی دیدم. خانمی را که برای شستشو به غسالخانه آورده بودند، زنده بود و دست و پایش را با زنجیر بسته بودند و روی سنگ گذاشتنش و شروع به شستن کردند، فقط انگار جای سیلی و ضربه روی صورتش بود، در خواب خیلی منقلب شدم.

گریه کردم و برایم خیلی عجیب بود. صبح در حالی که درگیر تعبیر این خواب در ذهنم بودم به بهشت زهرا(س) آمدم و برای کار روزانه آماده شدم. در ابتدا قبل از شروع کار برای همکارانم ماجرای خوابم را تعریف کردم. حتی اینکه آن خانم چه لباسی پوشیده بود و یا روی کدام سنگ او را می شستند.

آن روز تا غروب جنازه ها را شستیم و همه چیز عادی بود. زمان استراحت شد و رفتیم برای آماده شدن و رفتن. در حال پوشیدن لباسهامون بودیم که عده ای از همکارانم رو صدا زدن که جنازه ای برای شستن آورده اند. چند لحظه ای از رفتن آنها نگذاشته بود که دیدم با تعجب و سراسیمه آمدند که آثاری، آثاری بیا همون رو که می گفتی آوردند! خشکم زد. با صدای لرزان گفتم: چه می گویید؟ چی شده؟ من، من گفتم؟ آهسته آهسته با ترس عجیب رفتم داخل غسالخانه! باور کردنی نبود، نه تنها من بلکه آن روز 14 یا 15 نفر بودیم. همه این صحنه را دیدند. روی پاهام نمی توانستم بایستم. خانمی سیلی خورده! چه می بینم! چند لحظه بعد به خودم آمدم. رفتم از اقوامش ماجرا رو بپرسم، یکی از بستگانش گفت: چند سال پیش بر اثر فشارهای روحی زیاد این بنده خدا مجنون میشه و در حالت شدید روحی قرار می گیرد.. آن را با زنجیر به تخت تیمارستان می بستند. این اواخر هم حال بدی داشت، تا اینکه خودش رو از پشت بام تیمارستان به پایین می اندازد و فوت می کند...

ماجرای خیلی عجیب بود. ارتباط این بنده خدا با خواب من! گیج بودم. خودم آن را شستم و بدنش رو با برگهای قرآن پوشاندم و به نوعی تطهیرش کردم و خدا رو قسم دادم به قرآنش، که ببخشدش و بیامرزدش.

 

وقتی که شهدا دخترم را شفا دادند

یادآوری این موضوع هم من را آزار میدهد. سال 87 بود. 18 سال داشت و با سرطان دست و پنجه نرم می‌کرد. دخترم رو میگویم. خدای من! چه لحظات سنگینی بود. نمی توانستم این غصه بزرگ رو تحمل کنم. عزیزترین هدیه خداوند به من و همسرم‌، جلوی دیدگانمان داشت آب می‌شد. حتی تصورش غمگین کننده است. تمام راه‌ها را رفته بودیم. در نهایت نظر پزشک‌ها این بود که برای مداوا باید به خارج از کشور اعزام بشود. کشور آلمان رو باز به توصیه پزشک انتخاب کردیم و رایزنی‌های اولیه هم انجام شد.

این روزها تقریباً همه همکارانم در سازمان بهشت زهرا(س) به خصوص آنهایی که با من تو یک اتاق و یک ساختمان کار می‌کردند مشکل من و خانوادم رو می‌دانستند، هرکسی به هر نحوی که می‌شد همدردی و همراهی می کرد و سعی داشت به من روحیه بدهد. یک روز خیلی اتفاقی آقای صادقی‌فر مسئول بخش اجرایی سازمان را دیدم. آن روز اتفاقاً از روزهای قبل خیلی حالم بدتر بود. صادقی فر حالت اضطراب و نگرانی رو در من دید کمی من را آرام کرد و روحیه داد. با آقای صادقی فر خداحافظی کردم و گفتم: من را دعا کنید. رفتم به اتاق کارم و روی صندلی پشت میزم نشستم. ساعت انگار گذر زمان رو فقط به من نشان می داد! تلفن زنگ زد، دو ساعتی از آمدنم به اتاق می‌گذشت و من متوجه نبودم بی اختیار گوشی رو بر داشتم. آقای صادقی فر بود. گفت: بعد از اینکه شما رو آشفته حال دیدم خیلی فکر کردم. یک پیشنهاد دارم.

بیا همین الان بر و قطعه 24 سر مزا ر شهید "جهان آرا" و از خداوند به واسطه ایشان حاجتت رو بخواه، تقاضا کن که واسطه بشود و شفای دخترت رو از خداوند بگیرد. من فقط گوش می‌کردم باورش سخته ولی گوشی رو گذاشتم و بلند شدم. این بار انگار می‌دانستم چه می‌کنم و چه می‌خواهم. خانم سیادتی یکی از همکارام رو همراه کردم  و رفتیم قطعه 24 گلزار مقدس شهدا و قبر شهید محمد جهان آ را.

وای که بر من چه گذشت، آن‌لحظات و دقیقه‌ها. آنچه در دل داشتم خالی کردم و گفتم و گفتم! بی حال و بی اختیار برخاستیم و برگشتیم‌! نمی‌دانم چند ساعت با جهان آرا صحبت کردم و چه می‌خواستم فقط یادم هست که دیگر نمی‌توانستم با کسی صحبت کنم و چیزی بگویم. غروب شد و من به خانه رفتم. فقط چند روز گذشته بود که خدا دخترم رو شفا داد. خدایا شکرت، نمی‌خواهم در پایان چیزی بگویم،  کسی که این خاطره رو می‌خواند خودش قضاوت می‌کند. خدایا شکرت!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()
کارشناس وهابی: امامت وجود ندارد!!
مرکز مطالعات و گفتگوی مدینه: اگر شیعیان توانستند "افسانه امامت" خود را اثبات کنند بنده شیعه خواهم شد و تا آخر عمر از شیعه دفاع خواهم کرد!
 

 

جام دینی: عبدالله حیدری مدیر مرکز مطالعات و گفتگوی مدینه، در تاریخ 17 مهرماه در بیانه ای ادعا کرد "امامت در منابع شیعه و اهل سنت قابل اثبات نیست و این یک افسانه است" و این بهانه ای شد تا شبکه وهابی کلمه در ارتباطی تلفنی در برنامه "اسلام خالص" وی را بعنوان مهمان خود روی خط بیاورد و از او در مورد این ادعا سوالاتی داشته باشد.

 در ابتدا مجری برنامه با خواندن این بیانیه، از مدیر مرکز مطالعات و گفتگوی مدینه در مورد صحت و سقم این بیانیه پرسید که وی ضمن تائید آن تاکید کرد: در صورت اثبات خلاف آن، بنده عقیده، باور و تفکر خود را تغییر داده و تا آخرین لحظه عمر از مذهب شیعه دفاع خواهم کرد!

 پس از تائید این بیانیه،عقیل هاشمی مجری برنامه کلیپی از شبکه "ولایت" نشان داد. در این کلیپ از آقای حیدری برای حضور در مناظره ای پیرامون ادعایش دعوت شده بود.

انتظار می رفت "مدیر مرکز مطالعات و گفتگوی مدینه"، پس از این کلیپ و درخواست کلهر مجری برنامه،  برای اثبات ادعایش، به برشمردن دلایل خویش در وقت مناسبی که در اختیار داشت، بپردازد اما این کارشناس وهابی تمام وقت اختصاص داده شده را به توهین، افتراء، فحش و هوچیگری علیه شیعه و پیروان اهل بیت پرداخت.

در دقایق آخر برنامه، مجری از کارشناس برنامه خواستار ارائه مدرک و اسناد برای ادعایش شد که باز هم مثل دفعات قبلی بحث را به حاشیه برد.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ | ۳:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

.یادمان باشد"اگر با آمدن آفتاب بیدار شویم نمازمان قضاست"
.
.
.
.

.
.
.



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()
پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :
خانم !
تو رو خدا یه شاخه گل بخرید زن در حالی که گل را از دستش میگرفت
نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد
چه کفش های قشنگی دارید !
زن لبخندی زد و گفت:
برادرم برایم خریده است دوست داشتی جای من بودی؟؟  {-36-}
پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت :
نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !
... تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم
عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

 

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

من یک زنم. ولی کسی صدایم کند زن، سرش فریاد می‌زنم که ” من اسم دارم، مرا زن خطاب نکن.” چرا می‌خواهم زنیتم را پنهان کنم؟ چرا دلم می‌خواهد مرا قبل از آن‌که یک زن ببینند، یک انسان ببینند؟ مگر زن بودنم مرا از انسان بودنم جدا می‌کند؟
من یک زنم . وقتی می‌گویند: بیا و قول مردانه بده؛ شاکی می‌شوم که من زنم، چرا باید قولم مردانه باشد؟ چرا زنیت مرا، هویت مرا، با کلمات تحقیر می‌کنند ؟
من یک زنم. واین یعنی مرد نیستم. بواسطه روحیات متفاوتم.چرا باید روحیاتم را سرکوب کنم؟ 
من یک زنم؛ کسی که می‌گویند باعث شد انسان از کمالش کنده شده و به این دنیا سقوط کند. چرا باید برای کاری که اشتراکی انجام شده من تنها توبیخ شوم؟
من یک زنم. کسی که متهم است به فتنه گری؛ ولی ”فتنه گر”ی که همیشه، قدرت به صلابه‌اش کشیده.
من یک زنم . مرداَم ببینَدم و صدایم را بشنود، بی شک متهم می‌شود به بی‌غیرتی، به زن ذلیلی.
من یک زنم. تلاش کنم به حقم برسم یعنی روحیات مردانه را در درونم پرورش دادن و اگر بخواهم به خواسته هایم بی صدا برسم متهمم به فتنه گردی و دروغگویی.
من یک زنم. زنی به غایت آشفته و گیج. زنی که مانده بین زن بودن و نبودن. زنی که نمی‌داند چرا زن است؟ زنی که مانده زنیت اصلن چیست؟
زن یعنی بیا به این دنیا برای دیگری؟
زن یعنی اگر بخواهی خودت باشی یعنی خودخواهی؟
زن یعنی من نمی‌توانم؟
زن یعنیراگر توانستی برتر باشی باید مشتری دائم نگاه خصمانه‌ی مرد باشی ؟
زن یعنی مکمل مرد؟
زن یعنی زندگی کن تا مرد بتواند زندگی کند ؟
زن یعنی چی؟
من یک زنم . یک زن . زنی که موظف است (شاید فقط) زندگی ببخشد و زندگی آفرینی کند. زنی که از بخشیدن خسته است و می‌خواهد بخشیده شود. ولی می‌داند عنقریب است که به چهار میخ کشیده شود.
زنی که گرداگرد زندگی موس موس می‌کند ومی‌بخشدش؛ ولی می‌خواهد زندگی هم بخشیده شود برایش. زنی که نگاهش همیشه توی دستان مردان است برای بخشیده شدن.
من زنم. زنی که افکارش می‌گویند زن نیست.
من یک زنم؟

  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

 

1-اگر یک زن سیگار بکشد: 
در امریکا به او می گویند: زنیکه سیگاری
در ایران به او می گویند: زنیکه معتاد فاحشه‌ی خیابانی لجن!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

2-اگر یک زن برای برابری حقوق زن و مرد تلاش کند:    
در امریکا به او می گویند: فمنیست
در ایران به او می گویند: تهمینه میلانی
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

3-اگر یک زن مورد ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ قرار بگیرد: Smilehaa

در امریکا او را به آسایشگاه روانی می‌برند تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.
در ایران او را به آسایشگاه روانی می‌برند و او در آنجا خودکشی می‌کند!
و در عربستان او را سنگسار می‌کنند!

4-اگر جسد زنی در یکی از میدان های شهر و درون یک کیسه پلاستیکی پیدا شود:
در امریکا: احتمالاً او یک زن خیابانی و بی‌خانمان بوده.
در ایران: احتمالاً شوهر غیرتی‌اش او را کشته
در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!

5-زنان: 
در امریکا اجازه دارند در پزشکی، حقوق، مهندسی و... تحصیل نمایند.
در ایران اجازه دارند در پزشکی، حقوق، مهندسی و... به شرط تفکیک جنسیتی تحصیل نمایند.
در عربستان اجازه دارند از بین بی‌سوادی و سنگسار یکی را برگزینند!

6-...  

در امریکا: مادر و پدر مسئول نگهداری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان هستند.
در ایران: مادر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان است.
در عربستان: فرقی نمی‌کند که مادر مسئول چیست؟ چون در هر صورت سنگسار می‌گردد.

7- اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:
در امریکا: درخواست طلاق می‌دهد و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد (زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: دو هفته)
در ایران: در خواست طلاق می‌دهد و در صورتی که هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته باشد، می‌تواند از همسرش جدا گردد (زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: 14 الی 15 سال!)
در عربستان: درخواست طلاق می‌دهد و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار کند.

8-یک دختر 18 ساله:  
در امریکا نیازی به اجازه کسی برای انجام کارهایش ندارد.
در ایران تنها برای دستشویی رفتن و تنفس نیازی به اجازه کسی ندارد!
در عربستان اصولاً هیچ اجازه‌ای ندارد!

9-تبریک میگم شما پدر شدید. بچتون یه دختره...
در امریکا: Oh God Thanks
در ایران: خاک بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!
در عربستان: نعم؟ البنت؟ لا لا لا! أنا بدبخت! سنک‌سار یا زنده فی القبر هذه الدختر!

10-زنی به شوهرش خیانت کرد....
در امریکا: طلاق...
در ایران: فحش، کتک، اسید، چاقو، قتل ناموسی...
در عربستان: به دلیل دلخراش بودن صحنه‌ها از بیان آن عاجزیم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: زن -انسانیت


تاريخ : شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

مظلومیت پدران و برادران مظلوم ما که برای دفاع از ساحت مقدس اسلام جان و مال و ناموس شان را کف دست گرفتند و غریبانه متاع دنیا را با حیات جاودانه و سعادت ابدی تاخت زدند، قلم به دستان مزدور دنیا طلب این گونه روایت می کنند:


 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

در عملیات والفجر ده [23/12/66- حلبچه] بعد از فتح “حلبچه” روى یکى از قله هاى مرتفع موضع گرفته بودیم. هیچى نداشتیم. براى غذا از سنگر آمدم بیرون. دو تا پرتقال پیدا کردم. موقع بازگشت آه و ناله کسى را که کمک مى خواست شنیدم. به آنجا رفتم. یک سرباز عراقى بود، با دست تیر خورده. کنارش رفتم. التماس مى کرد: “به حق محمد و آل محمد، ماء. به حق على، ماء. الموت لصدام. ماء.” آب زیادى نداشتم و از طرفى خودم هم تشنه بودم. از دادن آب منصرف شدم. حرکت که کردم به گریه افتاد. نتوانستم بروم. قمقمه ام را که شاید یک استکان آب داشت به او دادم، تا قطره آخر خورد. حتى چند لحظه قمقمه را سر و ته روى لبانش نگه داشت. متأثر شدم. پرتقالها را با سر نیزه بریدم و آبش را در دهان او چکاندم. لبخند مى زد. نمى دانم براى چه فتوکپى شناسنامه اش را به من داد. بعد دو نفر امدادگر و حمل مجروح را که مى آمدند، صدا زدم و او را بردند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

این شهید نماز نمی خواند . . .

از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت که همه‌ى بچه‌ها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند باید حدس مى‌زدم که مسلمان نیست، ولى هیچ وقت چنین برداشتى به ذهنم خطور نکرد. مخصوصا این که سه روز پیش هنگام خواندن زیارت عاشورا دیده بودم که او نیز پشت خاکریز و کمى دورتر از بچه‌ها، زنگار دل به آب دیده شستشو مى‌کرد.

 

بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم. احوالپرسى گرمی کردیم و با هم روى چمن‌هاى بهارى که از شدت گرما خیلى زود پاییزى شده بودند نشستیم .

 

حس کنجکاوى وادارم مى‌کرد تا بپرسم چرا نماز نمی‌خوانى ؟! اما نجابتى که در سیمایش مى‌دیدم‌، این اجازه را به من نمی‌داد. پرسیدم:

چند وقت است که در جبهه‌اى‌؟

- دو ماه مى‌شود.

از کجا اعزام شدى‌؟

- یزد.

مى‌توانم بپرسم افتخار همکلامى با چه کسى را دارم‌؟

-کوچیک شما اسفندیار.

اسم قشنگى است، به چه معنى است؟

-اسفندیار یک اسم اصیل ایرانى است. از دو قسمت “اسفند ” و “داد ” تشکیل شده است . در ایران باستان “اسپنت تات “بود که بر اساس قاعده ابدال حرف “پ ” به “ف “و “ت “به “د ” تبدیل به اسفندیار شده، یعنی داده‌ی مقدس.

وقتى دیدم این گونه سلیس و روان حرف مى‌زند، من نیز از سدى که حیا برایم ساخته بود، گذشتم و خیلى رک و پوست کنده پرسیدم: چرا نماز نمى‌خوانى؟

- نماز؟ نماز چیز خوبى است. گفت و گوى خدا با انسان است. کى گفته که من نماز نمى‌خوانم؟

خودم دیدم که نخواندى.

خنده ى ملیحى کرد و گفت:

- یکبار که دلیل نمى‌شود.

ولى بچه‌ها مى‌گفتند همیشه موقع نماز خواندن به بهانه‌هاى مختلف از آنها دور مى‌شوى.

-راست می‌گویند. ولى دلم همیشه با بچه‌هاست .

چگونه؟

- از طریق عشق به وطن . در احادیث اسلامى خواندم که “حب الوطن من الایمان ” من به وطنم عشق می‌ورزم و مطمئنم همین ایمان، نقطه‌ى اتصال محکم من و بچه‌هاست .

صحبت‌هاى ما گل انداخته بود که مهرداد، امدادگر گروهان صدایم کرد که براى گرفتن دارو به بهدارى برویم. از اسفندیار خداحافظى کردم و او نیز در حالى که دستانم را محکم می‌فشرد گفت: ” بدرود ”

در طول مسیر آنقدر به حرفهایش فکر می‌کردم که دو بار نزدیک بود فرمان آمبولانس از دستم خارج شود و با ” چیکار می‌کنی ” مهرداد به خود مى‌آمدم.

در برگشت به مقر از سکوت آنجا فهمیدم که نیروها رفته‌اند.پرس و جو کردم و گفتند گروهان آنها براى تحویل خط قلاویزان به سوى مهران رفته است. از مسؤول تعاون پرسیدم:

این گروهان از کجا آمده بود؟

- تهران

ولى او به من می‌گفت از یزد آمده‌ام.

-کى؟

یکی از بسیجى‌ها.

- نه، این‌ها همه از تهران آمده‌اند. نشانى‌اش چى بود؟

-مى‌گفت اسمم اسفندیار است .

مسؤول تعاون فورا لیست اسامى گروهان را گشود و دنبال اسم اسفندیار گفت:

- راست گفته، ساکن یزد است. اما چون دانشجوى دانشگاه تهران بوده، از تهران اعزام شده …

دانشجو.

-بله‌.

چه رشته‌اى؟

-چه مى‌دانم.

حالا مسأله براى من پیچیده تر شده بود. به کسى نمى‌گفتم، اما با خودم کلنجار مى‌رفتم که چرا دانشجوى بسیجى نماز نمى‌خواند؟! این فکر همیشه با من بود و هر وقت محلى را که من و او نشسته بودیم مى‌دیدم، به یادش مى‌افتادم.

مدت‌ها گذشت تا این که یک روز صبح ساعت ۵ با بى‌سیم اعلام کردند که فورا آمبولانس بفرستید.

با مهرداد به سوى خط رفتیم، تا جایى که مى‌توانستیم با آمبولانس رفتیم و وقتى دیدیم دیگر نمى‌توانیم، گوشه‌اى پارک کردیم.

من برانکارد را و مهرداد جعبه‌ى کمک‌هاى اولیه را گرفتیم و به راه افتادیم. به بالاى قله رسیدیم و فرمانده گروهان با دیدن ما در حالى که نفس نفس مى‌زد، گفت: عجله کنید.

چى شده‌؟

-خمپاره دقیقا خورد روى سنگر و سه نفر شدیدا مجروح شدند.

به سوى سنگر رفتیم و دیدیم بچه‌ها آخرین نفر را از زیر آوار بیرون مى‌کشند. کمى نزدیک‌تر شدیم، دو بسیجى را دیدیم که تمام صورتشان غرق خون بود.

مهرداد بالاى سرشان دو زانو نشست که نبض‌شان را بگیرد و هر بار با “انا لله و انا الیه راجعون ” گفتنش مى‌فهمیدم که شهید شده‌اند.

سومى نیز شهید شده بود. مسؤول تعاون گروهان آمد تا نام و نشانى آنها را از روى پلاکى که بر گردن داشتند شناسایى و بنویسد.

با دیدن نام اسفندیار خشکم زد.

جلوتر رفتم و خواندم : ” اسفندیار کى‌نژاد، دانشجوى سال سوم پزشکى، ساکن یزد، دین زرتشتی… ”

چفیه را که مهرداد روى او انداخته بود از صورتش کنار زدم و احساس کردم با همان خنده‌ى ملیح که به من گفته بود: ” یکبار که دلیل نمى‌شود ” جان داد.

وقتى او را در کنار دو بسیجى دیگر دیدم به یاد آن حرفش افتادم که مى‌گفت: “به وطنم عشق مى‌ورزم و مطمئنم همین ایمان‌، نقطه‌ى اتصال من و بچه‌هاست ”

آرى این چنین بود. کنار سرش نشستم و به رسم مسلمانان برایش فاتحه خواندم و در حالی که چفیه را روی صورتش می‌کشیدم، گفتم : ” داده مقدس! در راه مقدسی هم رفتی، بدرود ”


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شهید-پرواز


تاريخ : چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

فوتبالیست ایرانی = ؟ / شما تیتر بزنید

 


402230-286117738161289-485780434-n

 

فوتبال ایران جای بحث و درد دل زیاد دارد. همه این هزینه ها اصراف میشه و هیچ وقت فوتبالمون به هیچ جا نمیرسه . کاش مرردم که این همه از گرونی و فقر و دلسوزی برای فقرا حرف میزدن بالاخره به فکر این همه هزینه های به باد رفته هم می افتادن.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()

به گزارش قدس آنلاین به نقل از العالم، در حالی که مشرکان و کفار به مقدس‌ترین و شریف‌ترین مقدسات اسلامی و ساحت نورانی پیامبر اکرم (ص) اهانت می‌کنند و تمام تلاش خود را برای خدشه وارد کردن به طهارت و ساحت مقدس ایشان به کار گرفته‌اند، یکی از مفتی‌های سعودی در عربستان در فتوایی بی‌ارزش و سخیف به برهنه شدن زن و شوهر در برابر یکدیگر پرداخت.

برهنگی زن و شوهر

 

مفتی سعودی در صفحه توییتر خود در این باره نوشته است: «برهنگی زن و شوهر در نزد یکدیگر سبب بطلان عقد ازدواج آنها می‌شود و هر کس در مقابل همسرش برهنه شود، همسرش عملا مطلقه محسوب می‌شود و باید برای ادامه زندگی دوباره با همسرش ازدواج کند.»

در همین حال، «شریف شحاته» عضو اتحادیه جهانی علمای مسلمان، در گفت‌وگو با روزنامه الرأی کویت گفت: این فتوا فاقد سند دینی و استناد به کتاب و سنت پیامبر اکرم (ص) است و اسلام از چنین فتواهای عجیبی به دور است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ | ۳:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.