یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بودبا مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی مامیده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
 

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرارمی کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودیکنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد کهپدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

 

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش وگفت :

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ……….

به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه؟

آخه من کم کم داره یادم می ره؟؟؟؟؟؟

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.