هرگز احساس ضعف و ناتوانی نکرده ام جز در مقابل کسی که از من پرسیده است تو

کیستی ؟                                     «جبران خلیل جبران»

«شوپنهاور» فیلسوف آلمانی در حالی که برای سؤالات آزار دهنده اش به دنبال پاسخی

می گشت ، در خیابان پرسه می زد . وقتی از کنار باغی گذشت تصمیم گرفت بنشیند و

گلها را تماشا کند . یکی از اهالی آنجا رفتار عجیب فیلسوف را دید وپلیس را خبر کرد

 چند دقیقه بعد ، افسری به شوپنهاور نزدیک شد و بی ادبانه پرسید :«کی هستی ؟»

«شوپنهاور» سراپای پلیس را برانداز کرد و گفت : «اگر بتوانید به من کمک کنید که جواب

این سؤال را پیدا کنم تا ابد سپاسگذار شما خواهم بود .»

تصور می کنم اگر ما با خودمان رو راست باشیم جذابترین پرسش دنیا این است :«من

کیستم؟» منظور از «من» چیست؟ اصل وجود را نمیتوان معاینه کرد.همانطور که بدون

استفاده از آینه نمی توان چشمهای خود را دید ، دندانهای خود را نمی توان گاز گرفت و

نوک انگشت کوچک دست چپ را با نوک انگشت دست چپ نمی توان لمس کرد  به

همین دلیل پرسش درمورد اینکه «که هستم» همیشه با رمز و رازی ژرف همراه است .

                                «آلن واتس»  

و اما شما چطور! تا به حال از خود پرسیده اید:

زکجا آمده ام؟  آمدنم بهر چه بود؟.....

یا تا کنون پاسخی برای سوال (تو کیستی ؟ ) یافته اید!

 

                تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
زکجــــا آمده ام، آمدنم بهـــر چــه بود؟
به کجــا می روم؟ آخر ننمائی وطنم
مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده ست مراد وی ازین ساختنم
جان که از عالم علویست، یقین می دانم
رخت خود باز بر آنم که همانجــا فکنم
مـرغ بـاغ ملـــکوتم، نیم از عـالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنــــم
خرم آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
بــه هوای سر کویش، پرو بـالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کـدامست سخن می نهد اندر دهنم؟
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگوئی، که منش پیرهنم؟
تا به تحقیق مــرا منــزل و ره ننمائــی
یک دم آرام نگیــرم، نفسی دم نــزنم
می وصلم بچشـــان، تا در زندان ابـــد
از سر عربدهُ مستانه به هم در شکنم
من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آنکه آورد مـــرا، بــاز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم
شمس تبریز، اگر روی به من بنمائی
والله این قالب مردار، به هم درشکنم

“منسوب به مولانا “


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : انسان | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.