دل او ، دید ما

کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود.صدای غرش آسمان را شنید.بلند شد ودستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد.
ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد.
دختر بچه در حالی که به سرعت از کنارش میگذشت.
فریاد زد:
-مامان !پول رو دادم به اون گداهه.....

/ 7 نظر / 5 بازدید
علي ميرزايي

سلام ما نبايد خود و فرزندانمان راعادت بديم متكدي هاي شهر را پرورش و آنها را در مقابل مردم شير كنيم بايد اگه كمكي ميكنيم به مستحقهائي كه ميشناسيم كمك كنيم التماس دعا سالم باشي[گل][متفکر][گل][چشمک]

`BowerLove`

سلام. وبلاگ خیلی پر معنا و زیبایی دارید. [گل]

`BowerLove`

خوش اومدین. ممنونم از لطف و نظرتون. بله کاملا درسته / بدون شک / ببخشید ابجی صدات کنم یا داداش؟ اسمتم نمیدونم. !

`BowerLove`

ببخشید. من یکم از جملهاتون میترسم. [نگران]

`BowerLove`

سلام. راستش از دومیش بیشتر ترسیدم [نیشخند]

علي ميرزايي

سلام منم گرفتم هدف بينا دل است اما بازم دست دراز تو مملكت ما يعني تكدي گري[نیشخند][قهقهه]

مهدی

. می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست [گل][گل][گل][گل][گل][گل]